top of page

بس جان به رهش دادم و جانانه نیامد

پیمان‌شکنم بر سر پیمانه نیامد


از دست بشد دین و دلم بر سر کویش

افسونگر من باز به افسانه نیامد


واعظ دهدم پند و دریغا که نداند

آداب خردمند ز دیوانه نیامد


بر شمع رخش سوختم و خلق ندیدند

وین سوزش رندانه ز پروانه نیامد


تا جام و سبو را نشکستیم به پایش

آن دلبر مستانه به میخانه نیامد


تا ذکر اناالحق نشنید از لب بت‌ها

منصور دل از کعبه به بتخانه نیامد


می‌بود به جان مرغ دلم طالب صیاد

در دام اگر رفت پی دانه نیامد


تا نور ببخشید مرا دل ز کفم رفت

آن دل که دگرباره به کاشانه نیامد

bottom of page